به گزارش آوای اقتصاد
میرحسینی سربرآوردن منتقدینی که پیش از این از حقی برخوردار نبودند، حاصل شرایط دوران جدید کشور و شروع نهضت مطالبه گری مشوطه برشمرد که فرخی با شجاعت کم نظیرش سرآمد آن شد بنحوی که در کشور بعنوان پرچم آرمانگرایی و شمشیر آزادیخواهی بر تارک دوران تاریک این کشور درخشید.
وی از پشت پرده قدرت و مافیایی که به مستبدین معروف بودند و حتی در بحرانی ترین شرایط جنگ جهانی اول به فکر مردم نبودند سخن به میان آورد و روایت های آن را جذاب دانست که در هیچ کجای کشور چنین هزاردستانی اتفاف نیفتاده است روایت هایی که برای هر ایرانی شیرین و جذاب است.
فرخی؛ فراتر از یک نماد ادبی
شعر و اندیشه میرزا محمد فرخی یزدی تنها یک پدیده انتزاعی و حماسی در منظومه ادبیات مشروطه نیست، بلکه بازتابنده شرایط خفقانآور زیستبوم سیاسی و اقتصادی فلات مرکزی ایران در آستانه ورود به قرن چهاردهم هجری شمسی است.
علیمحمد میرحسینی در سلسلهنشستهای فرهنگی یزد، با بررسی دیدگاه فرخی نسبت به زادگاه خود به بازخوانی انتقادی جامعهشناسی یزد در اواخر قاجار و پهلوی اول، تبیین کرد که چگونه از دل شهری آرام و محافظهکار، رادیکالترین چهره آزادیخواهی ایران سر برمیآورد.
“یزد امن است و اهالیش دعاگو هستند…”
ابیاتی از فرخی است که طنز تلخ جامعهشناسانه وی از روحیه محافظه کارانه نخبگان و مردم زادگاهش است که به این روحیه انفعالی در برابر ستم، طعنه زده و در نهایت می گوید که “اینجا خبر نیست که نیست!»
حال در این شهر آرام پس از طلوع مشروطیت، در قامت کشوری رجال سیاسی ای سر بر می آورند که یا در صحنه گردان مجلس و دولت ظاهر می شوند یا نفوذ زیادی در کشور پیدا می کنند. افرادی چون سید ضیا الدین طباطبایی، سیدکاظم جلیلی، دکتر (هادی) طاهری، مرتضی یزدی و برخی دیگری که هرکدام شرح حال مخصوص خود دارند
به گفته این پژوهشگر، زیر پوست این آرامش ظاهری، جامعهای عمیقاً دوقطبی زیست میکرد. در یک سو نفوذ خاندان های اشرافی که مردم هرچقدر هم صاحب نام بودند اماپایگاه اجتماعی نداشتند. رقابت های «مشیرالممالک» و «صدرالعلما» در یک سو و گمارده شدن حاکمان لر از مرکز بر یزد و زیاده خواهی هایی که شد شرایط را بر مردم سخت کرد.
میرحسینی از حکایت های پراکنده و داستان های شیرین تاریخی آن عصر سخن به میان آورد از باج دادن مشیر به حاکم وقت تا باج ندادن صدر که منجر به کیفر او شد از خانههای اشرافی متصلبههم صدرالعلما در حوالی مسجد جامع تا میهمانی های اشرافی که برای هرکدام از آنها شعر و نکته و کنایه ای در عامه ساخته شده است.
بساط عیش و نوش سران در یک سو و قحطی بزرگ مصادف با جنگ جهانی اول و سالهای پس از آن که مردم بینوا از شدت گرسنگی و فقر، خودسوزی و خودکشی می کردند و نزاع حاکمان، ترورهای آزادیخواهان در یزد، همه و همه شرایط پیچیده ای را در آن زمان رقم زد که می تواند روایت یک مستند باشد.
میرحسینی به پروندههای ناگفته تاریخ یزد اشاره کرد و افزود: پس از ترور ناصرالدینشاه به دست میرزا رضای کرمانی و بیداری افکار، یزد نیز آبستن ترورها و برخوردهای مسلحانه میان جناحهای رقیب شد. واقعه ترور «کلانتر یزد» که در منابع رسمی به آن پرداخته نشده، نمونهای از تسویهحسابهای خونین بود. در این بستر ملتهب، حتی قبل از فرمان مشروطیت شعلههای رقابت آن در یزد زبانه کشید.
ورود اسکارفن نیدرمایر از فرماندهان نظامی آلمان به یزد و همراهی و کمک در تاسیس حزب دموکرات در یزد کهتوسط برخی بزرگان یزد از جمله نواب و حایری زاده صورت گرفت، فرخی را نیز هوادار این حزب کرد و وی کوشید تا بی آنکه وامدار چهره های سیاسی باشد با این گروه همصدا شود.
رجال سیاسی در این دوره با ایجاد پیوندهای سببی با تکنوکراتها و رجل نسل بعد (مانند وصلت با خانوادههای متنفذ پایتخت)، سرمایه سنتی خود را به قدرت بوروکراتیک تبدیل کردند.
پارادوکس نفوذ شبکهای یزدیها در پایتخت و رادیکالیسم فرخی یکی از درخشانترین ابعاد تاریخی مطرحشده در این گفتار بود،
واکاوی شبکه متنفذ یزدیها در تهران عصر مشروطه و پهلوی و پایان مشروطیت و تکرار چرخه استبداد از سوی رضاشاه، نیاز به حضور فرخی بعنوان پاسدار و پرچمدار آزادیخواهی دو چندان می نمود.
میرحسینی به روایت های کمتر شنیده شده در مورد رجال سیاسی یرد در اوایل قرن گذشته پرداخت و در بخشی اژ سخنانش به ورود فرخی به مجلس هفتم اشاره کرد و گفت: فرخی یکبار کاندیدای مجلس ششم شد اما رای نیاورد اما اینبار با حمایت تیمورتاش که روشنفکر عصر خود و مسلط به ۵ زبان روز دنیا یود به مجلس هفتم راه یافت. وی گفت: فرخی در حالی به مجلس رفت که دو نماینده دیگر منتخب یزد یعنی جلیلی و طاهری نیز که با هم به مجلس راه یافتند در برهه های دیگر مجلس از سرآمدان و صحنه گردانان شدند.
از عجایب سیدکاظم جلیلی این بود که هیچگاه در ادوار مجلس، نطقی نکرد اما مسایل مهمی که باید تصویب می شد از سوی هیات رییسه، قبلا در خانه و با نظر او مورد بررسی قرار می گرفت.
یا دکتر طاهری که به نماینده آنگلوفیل بعنوان شیخ الرئیس معروف بود و مصوبات مجلس به تبع دو حرکت دست او منفی یا مثبت تصویب می شد.
حضور یزدی هایی که هرکدام درخششی در عرصه سیاسی داشتند کار را به جایی رساند که اندکی پس از رفتن رضاشاه، سوژه اعتراض و کنایه دیگر استان ها شد. حتی نشریاتی به این موضوع اشاره کردند و تیتر معروف وطن در دست طفلان یزدیست… را در این مورد زدند.
علی محمد میرحسینی در پایان گفت: با رفتن رضاشاه، این دوستانش بودند که اجازه ندادند نام وی گم شود. موسوی زاده رییس دادگاه رسیدگی به جرایم شهربانی و دستگاه رضاشاهی سردبیر سابق روزنامه طوفان فرخی بود و حسین مکی از نخبگان سیاسی آن زمان وبرخی دیگر از افرادی که با فرخی حشر و نشر داشتند به گشتن جای دفن فرخی و برگزاری مراسم بزرگداشت و نوشتن در مورد او پرداختند و به چاپ دیوان اشعارش اهتمام ورزیدند واینچنین شد که نام فرخی بعنوان درخشانترین و شجاع ترین روزنامه نگار و سیاستمدار در عرصه آزادیخواهی ایران بر جا ماند.
واکاوی و تحلیل :
اول: دیالکتیک خاستگاه زیستی و ساختار روانی فرخی یزدی
کویر مرکزی ایران، آوردگاه تنازع بقا در برابر فقر منابع طبیعی و قهر طبیعت است. انسان کویرنشین در طول سدهها آموخته است که آب زلال زندگی را باید با شکافتن خارا و حفر صدها متر مجرای تاریک قنات به دست آورد. این شیوه زیست، صبری تاریخی همراه با سماجتی بیپایان به روانشناسی یزدیها بخشیده است. اما این روانشناسی در اغلب افراد به شکل انطباقپذیری و محافظهکاری مفرط تجلی یافته، در حالی که در معدودی از نوابغ به نیروی محرکه انقلابی دگرگونساز بدل شده است.
میرزا محمد فرخی یزدی فرزند مشروع این رنج اقلیمی و اجتماعی بود. او از کارگاههای رنجکشیده سنتی و محلات محروم برخاست و فقر را نه به عنوان یک مفهوم رمانتیک، بلکه به مثابه درد استخوانسوز در زیست روزمره تجربه کرد. این درک مستقیم از محرومیت، سبب شد تا شخصیت روانی او نسبت به سازش با طبقه حاکم و خوانین زرسالار به کلی نفوذناپذیر شود. در حالی که شعرای درباری با یک صله و لقمه نان تغییر موضع میدادند، فرخی مبارزه طبقاتی را به جوهره هستی خود پیوند زد.
سرکشی فرخی دقیقاً بازتابنده همان ساختار «قنات» است؛ نفوذ در اعماق تاریکی و استبداد برای جوشاندن چشمه زلال رهایی. تقابل روانی او با ضیغمالدوله و بعدها با هیولای استبداد رضاشاهی، حاصل یک قمار عقلانی زودگذر نبود، بلکه فوران خشم فروخورده نسلی بود که حاضر نشد به یوغ بردگی اشرافیت محلی تن در دهد؛ شخصیتی پایدار که حتی دوخته شدن دهان نتوانست سکوت را به او تحمیل کند.
دوم: کالبدشکافی ساختار طبقاتی و الیگارشی اشرافیت یزد عصر قاجار
تحلیل سخنان استاد میرحسینی نشان میدهد که شهر یزد در اواخر دوره قاجار، تحت تسلط یک الیگارشی ریشهدار و بسته قرار داشته است. دو قطب سنتی قدرت، یعنی خاندان مشیرالممالک و صدرالدوله، حاکمیت بلامنازع بر اراضی، قنوات، کاروانسراها و مناصب دیوانی را در دست داشتند. این خاندانها نه تنها حاکمان منصوب دارالخلافه تهران را با رشوههای سنگین مهار میکردند، بلکه نظام قضایی و امنیتی شهر را به نفع تثبیت منافع طبقاتی خود قبضه کرده بودند.
در هنگام بحرانهای بزرگ ملی، نظیر قحطی هولناک جنگ جهانی اول، ماهیت ضدخلقی این طبقه آشکار شد. در شرایطی که کودکان یزدی بر اثر گرسنگی مفرط جان میدادند، انبارهای غله مشیر و صدر انباشته از گندم احتکارشده بود. میرحسینی به درستی یادآوری میکند که عمارتهای باشکوه و درهمتنیده این خوانین در مرکز یزد، نه حاصل هنر معماری مستقل، بلکه نماد انباشت سرمایه غارتشده از گرده دهقانان و کارگران فرودست بود که در امنیت دیوارهای بلند خشتی محصور شده بود.
جالب اینجاست که این الیگارشی سنتی، پس از وزیدن نسیم مدرنیته و جنبش مشروطه، سریعاً پوستاندازی کرد. اشراف برای حفظ امتیازات طبقاتی خود، دست به تأسیس مدارس نوین زدند و با ایجاد پیوندهای سببی با تکنوکراتها و رجل نسل بعد (مانند وصلت با خانوادههای متنفذ پایتخت)، سرمایه سنتی خود را به قدرت بوروکراتیک تبدیل کردند. فرخی یزدی دقیقاً در برابر همین چرخه بازتولید اشرافیت ایستاد و نگذاشت پرچم تجدد به تاراج خاندانیهای زرسالار برود.
سوم: پارادوکس نفوذ شبکهای یزدیها در پایتخت و رادیکالیسم فرخی
یکی از درخشانترین ابعاد تاریخی مطرحشده در این گفتار، واکاوی شبکه متنفذ یزدیها در تهران عصر مشروطه و پهلوی است. بر خلاف تصور رایج که یزد را شهری منزوی میپنداشتند، نخبگان یزدی در دهههای نخست قرن چهاردهم یکی از پیچیدهترین لابیهای قدرت را در مجلس شورای ملی و دربار پهلوی هدایت میکردند. حضور چهرههایی چون سید ضیاءالدین طباطبایی، دکتر هادی طاهری، مصدقزادهها و سید علی آقا یزدی نشان از عمق نفوذ سازمانی این شبکه دارد.
نقش دکتر هادی طاهری به عنوان مغز متفکر و صحنهگردان پارلمان در ادوار مختلف، نشاندهنده چیرگی بازیگران یزدی بر معادلات کلان ملی بود. آنان به دلیل انضباط سنتی، هوش تشکیلاتی و انسجام پشت پرده، به راحتی میتوانستند مصوبات کلان را با کمترین چالش به تصویب برسانند یا کابینهها را ساقط کنند. فرخی یزدی در آغاز ورود به تهران و راهیابی به مجلس هفتم، تا حدی از ظرفیت حمایتی این شبکه همشهریان منتفع شد، اما ماهیت فکری او با آنان در تضاد بنیادین قرار داشت.
پارادوکس بزرگ دقیقاً در همین نقطه شکل میگیرد: در حالی که رجال یزدی مقیم تهران به دنبال ثباتگرایی، محافظهکاری و انتفاع از ساختار مستقر رضاخانی بودند، فرخی یزدی نقش یک آنارشیست عدالتخواه و سازشناپذیر را برگزید. فرخی حاضر نشد نام و کرسی وکالت مجلس را خرج زدوبندهای پنهانی الیگارشی یزدیها کند. این استقلال مطلق رأی سبب شد تا شبکه قدرت حتی در میان همشهریانش نیز او را عنصری نامطلوب و مهارناپذیر تلقی کنند و در برابر سرکوب خونین او توسط شهربانی، سکوت پیشه نمایند.
چهارم: آسیبشناسی «بیگانگی فرهنگی» و فروکاهش اسطورهای مفاخر
استاد میرحسینی در بخشی از تحلیل خویش با لحنی نقادانه به پدیده ازخودبیگانگی فرهنگی و هویتزدایی در جامعه امروز یزد اشاره میکند. یزد تاریخی که کانون تولید اندیشه، سیاستورزی ملی و مبارزات بنیادی بود، در دهههای اخیر به دلیل نفوذ مدرنیزاسیون سطحی و فراموشی حافظه تاریخی، پیوند خود را با مفاخر سترگش از دست داده است. نسلی که از عقبه فکری و سیاسی گذشتگان خود ناآگاه باشد، در برابر تکانههای فرهنگی دچار انفعال و سرگشتگی خواهد شد.
نکته مهمتر، نقد روششناختی استاد به «اسطورهسازی تکبعدی» از فرخی یزدی است. وقتی یک شخصیت ملی و مبارزاتی از بستر انضمامی، تاریخی و اجتماعی خود منتزع شود و تنها در قالب یک «شاعر مظلوم که دهانش دوخته شد» بازنمایی گردد، ابعاد سیاسی، فکری و مانیفست ضداستبدادی او مسخ میشود. فروکاهش فرخی به یک سوژه احساسی یا تندیسی نمادین در میادین شهری، بزرگترین خیانت به رسالت تاریخی اوست.
برای بازسازی هویت فرهنگی، نیازمند بازخوانی عقلانی و چندوجهی چنین شخصیتهایی هستیم. فرخی باید به عنوان یک تئوریسین استقلال ملی، روزنامهنگاری جسور، منتقدی بیپروا در حوزه اقتصاد سیاسی و شاعری با قریحهای به غایت فنی و فاخر به نسل جوان معرفی شود. نجات تاریخ یزد از خوانشهای خنثی و توریستی، مستلزم پیوند دادن شجاعت مدنی فرخی با چالشهای اجتماعی و زیستمحیطی امروز دارالعباده است.
پنجم: هژمونی رضاشاهی و مهندسی حذف فیزیکی؛ تراژدی زندان قصر
دوره سلطنت رضاخان پهلوی، دوره انتقال از ملوکالطوایفی قاجار به یک دولت مطلقه مدرن بود که شعار تمرکزگرایی و نوسازی آمرانه را سر میداد. در این ساختار تمامیتخواه، هرگونه صدای مستقل که ریشه در عدالتخواهی تودهها داشت، به عنوان تهدید امنیتی درجه یک شناسایی و سرکوب میشد. دستگاه امنیتی مخوف سرپاس مختاری و زندان قصر، ماشین تصفیه فیزیکی اندیشمندان و نمایندگان مستقل ملت بود.
شهادت فرخی یزدی در ۲۴ مهرماه ۱۳۱۸ با سرنگ سم پزشک احمدی، یک اتفاق منفرد نبود، بلکه بخشی از پروژه گسترده حذف فیزیکی مخالفان ریشهدار فکری بود (همچون مدرس، ارانی و تیمورتاش). استبداد رضاخانی نمیتوانست شاعری را تحمل کند که نه با تطمیع آرام میگرفت و نه با تهدید قلم زمین میگذاشت. تحصن فرخی در آلمان و افشاگریهای بینالمللی او علیه اختناق حاکم بر ایران، خشم دربار را به اوج رسانده بود؛ لذا بازگرداندن فریبکارانه او به ایران، آغاز سناریویی از پیش تعیینشده برای نابودی وی بود.
در این تراژدی، حتی حضور رجال باسابقه قضایی یزد در رأس دادگاههای محاکمات شهربانی مانع از وقوع جنایت نشد؛ زیرا در منطق استبداد مطلقه، شریعت و قانون مدرن هر دو به ابزار توجیه قدرت فردی بدل میشوند. مرگ دردناک فرخی و پنهان نگاه داشتن مزارش تا به امروز، گواه هراس ابدی خودکامگان از طنین شعر اوست؛ خونی که به تعبیر تاریخ، بذر آگاهی شد و با شهریور ۱۳۲۰ و پژوهشهای سترگ حسین مکی، بار دیگر حیات سیاسی ایران را شعلهور ساخت.
جمعبندی
سخنان مبسوط و افشاگرانه استاد علیمحمد میرحسینی، افقی نو در بازشناسی تاریخ معاصر یزد و جنبش مشروطیت ایران گشود. این تحلیل نشان داد که فرخی یزدی را نمیتوان بدون شناخت جغرافیای طبقاتی دارالعباده، تسلط انحصاری خاندانهای فئودال نظیر مشیرالممالک و صدرالعلما ، فجایع قحطی بزرگ و هزارتوی شبکه قدرت رجال یزدی در تهران درک کرد.
فرخی محصول آشتیناپذیری درد کارگری با آرمانخواهی اصیل ملی بود. او یگانه شاعری بود که توانست فاخرترین مضامین سبک عراقی و خراسانی را در خدمت رادیکالترین مطالبات عدالتخواهانه و ضداستبدادی قرار دهد. بازخوانی انتقادی حیات سیاسی و فرجام سرخ او، هشداری ماندگار به جامعه امروز است که غفلت از ریشههای تاریخی و افتادن در دام اسطورهسازیهای فرمایشی، سرآغاز اضمحلال هویت فرهنگی و تن دادن به فراموشی جمعی است. فرخی همچنان زنده است؛ زیرا صدای حقیقتطلبی و ایستادگی تا پای جان، کهنه شدنی نیست.